مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 24 دی ماه سال 1388
زلزله ، قندآب نبات و درس ... معجون عجیب و غریبی است!

۲ روز از زلزله ی Haiti میگذره و من هنوز نیمدونم پسرها حالشون خوبه یا نه! شاید فقط دو هفته با هم بودیم ولی اون دو هفته رو هم مثل خانواده بودیم ... ارتباطات قطعه ... تنها کاری که میتونم بکنم اینه که دعا کنم خوب باشن!‌ میدونم خونه هایی که توشون بودن ۱۰۰٪ اومده پایین و میدونم که یکی از خونه ها هم ۱۰۰٪ بچه ها نجات پیدا کردن ولی خب باز هم دلنگرانم! دعا کنید که حالشون خوب باشه!!!


دلنگرانی هایم که چند برابر میشود هنگ میکنم و به این نتیجه میرسم که نمیتوانم بشینم و ننویسم!‌حداقل اینطور خالی میشوم!


قندآب دلمان همچنان در حال تبدیل شدن به نبات است! فکر میکنم پیدایش کرده ام ... ولی چه کنم که من هنوز هم آدم نشده ام و باز هم چیزی نخواهم گفت! شنبه گذشته باز هم روز خوبی بود، و این شنبه هم که بیاید باز هم روز خوبی خواهد بود! 


میدونم اگه هیچی نگم و دست رو دست بزارم تا‌‌ آخر عمر پشیمون میشم، ولی همچنین میدونم که اگه بگم و اون بگه نه دیگه نمیتونم تو چشاش نگاه کنم!‌ هرچقدر هم اون جنبش بالا باشه (طبق حرفای خودشو و تجربه های قبلیش) من نمیتونم تظاهر کنم که هیچ اتفاقی نیافتاده!


یکی لطفا با ماهیتابه بزنه تو صورت من ... این خزعبلات چیه من سر هم میکنم؟ من و چه به این کارا! Happily ever after فقط مال قصه هاست!


فرق کرده ام، نوشته های پیشینم را که میخوانم میبینم که فرق کرده ام! آن وقت هایم را بیشتر دوست داشتم، گرچه تلخ مینوشتم اما معنا داشت کارهایم!


داشتم فکر میکردم آدمیزاد باید ماهی یکبار یک وصیت نامه بنویسه! کار روزگار که حساب و کتاب نداره، از کجا معلوم! شاید فردا، من رقاصه، آن بالا پایم پیچ خورد و افتادم و گردنم شکست! آدم کف دستشو که بو نکرده!!! 


ازم بپرس سرما بهتر است یا گرما! بپرس دیگر ... د میگم بپرس! تا سه هفته پیش اگه اینو ازم میپرسیدی میگفتم سرما، چون تو زمستون میتونی ۱۰۰ تا رو هم بپوشی و بری بیرون. ولی تو تابستون نمیتونی لخت بری بیرون،‌ بازم گرمت میشه! ولی از این پس اگه گفتم سرما، همچین بزن منو که دیگه صدام در نیاد! خیلی سرده، باور کن؛ مخصوصا اگه مجبور باشی منتظر اتوبوس باشی! 


بمانیم که تابستون که بشود میگویم سرما بهتر است!‌


آخه نابودم کردی با این واحد گرفتنت رقاصه! فکر کن، فکر چیز خوبی است که گاهی باید ازش استفاده کرد!


                                                           -رقاصه-


پ.ن.۱. این لینک هایی که اینجاست برای قشنگی نیست، دلیل داره که اینجاست!


پ.ن.۲. من سراغ تیغ نمیروم فقط حرفش را میزنم! میدونی اگه خودمو بکشم چه لطف بزرگی به بعضیا کردم؟ نتیجتا اینکه خوابشو ببینی که من مردم!


پ.ن.۳. تو که دست به دعا شده ای برای دوستانم،‌ یه دعایی هم به حال قندآب نبات داغ ما بکن!‌ شاید اون بهترین اتفاق زندگیم باشه!!!


پ.ن.۴. جو نگریتت،‌ چشاتم اون شکلی نکن! عاشق نشده ام، فقط خوشم اومده ازش!

There is no such a thing as LOVE


پ.ن.۵. من هر آنچه را که نوشته میشه رو نگه میدارم و هیچ چیز پاک نمیشه! نتیجتا اینکه درست فهمیدی من خودم با خودم دعوا دارم ... من خردادی با من دیگری، سر جنگ دارد!


پ.ن.۶. فک کنم اگه بگردی بتونی غلط دیکته پیدا کنی!


پ.ن.۷. فکر میکنم لازم است یه تشکر به خاطر کامنت های نوشته ی قبلی از همه بکنم! مرسی!


پ.ن.۸. از این پس هرچی شد میگوییم به یک ور نداشته یمان!‌ حرص هم گاهی میخوریم که یه وقت یادمان نرود حرص خوردن چه حالی میدهد!


پ.ن.۹. تیغ همیشه اولین راهه و زندگی کردن همیشه آخرین راه!

دوشنبه 14 دی ماه سال 1388
دیروز سرخوش بودم، امروز پر بغض بی‌ صدام

دیروز از قند آب و نبات گفتم، امروز از اشک و گریه. گریه‌هایم بسی‌ تلخ است. 


من چه غلطی می‌کنم تو این خراب شده؟ می‌خوام برگردم، می‌خوام برم، می‌خوام برم از اینجا، نمی‌خوام بمونم. داشتم زندگیمو می‌کردم خیره سرم، مارو چه به رفتن بود آخه؟ 


میگن می‌شه الان انتقالی گرفت واسه هرکدوم از دانشگاه‌هایی‌ که تو تهران بخوام. 


تلخم، خیلی‌ تلخ. پره بغضم، پره گریه ی بی‌ صدام. 


"دارم در ترانه ایی مبهم زاده میشوم"! 


ترانهٔ مبهم نمی‌خوام، زندگی‌ آروم و بی‌ دردسرم رو می‌خوام. کاش میشد همه چیزو با یه تیغ تموم کرد!


                                                           

                                                                    -رقاصه-

یکشنبه 13 دی ماه سال 1388
بی سر و ته نامه

سال نو شد: ۲۰۱۰ و ما هنوز اینجاییم! 

 

حالم یک جورهایی است، قند آب در دلم دارد نبات میشود! به دلایل خاصی که فعلا در خماریش بمان. شاید بعدها گفتم!!!

 

میگویم بسی طولانی مدت نبودم،‌ بعد آمدم و با گذشته ام بدرود گفتم و رفتم!‌زندگی درب و داغانی دارم گویا! چه کنم که دوستش میدارم. 

 

حال هم آمده ام که بنویسم و بروم باز هم تا مدتی؛ شاید یک روز و شاید یک ماه، نمیدانم تا ببینیم چه میشود! 

 

نه میروم بمیرم و نه میروم در غارم، میروم درس بخوانم! چه بخواهم، چه نخواهم ترم ۲ از فردا شروع میشود. 

 

انگشت به دهان نمان، ما بعد از آن همه نق و نوق کردن و متصل کردن دانشگاه به یک ورمان، آخر سر پا به عرصه ی علم و دانش برای کسب درآمد گذاشتیم! این همه خزعبلاتی که میبینی یعنی من هم بعد از ۲ سال تحمل اضافه دبیرستان در غربت وارد دانشگاه شدم! 

 

 همه تو دانشگاه چندتا چندتا مدرک میگیرن عوضش ما تز دادیم و ۲تا دیپلم گرفتیم (ایرانی و غربتی) که باعث شد راحت تر دانشگاه  apply کنم! 

  

گفته بودم فرهنگ لغاتم به گاف الف رفته؟ عجب آش شعله قلم کاری شده زندگی ما، ۲ زبانه شدن هم بد دردی است ها! 

 

 دیشب خوب بود، نه عالی بود،‌ نه یکی از بهترین شب های غربت بود! کاش دیشب تمام نمیشد!  

 

هرچه میگذرد نمیدانم چرا بچه تر میشوم! آن موقع ها روشنفکرانه حرف میزدم، این روزها یک لبخند از صدقه سری همان قند آ‌ب در دلم به لب دارم و هی رویا میبافم، بمانیم که مغزمان به بیییب رفته! 

 

دفعه ی پیش که دیدمش گفتم اینبار اگر فلان چیز را گفت به جای فلان جواب چیز دیگری خواهم گفت،‌ اما اینبار باز هم همان فلان چیز را گفت و منم نیشم را باز کردم و همان فلان جواب همیشگی را دادم! خدا بکشد مرا با این برنامه ریزی های دقیقم! 

  

شنیده ام فیلم خیلی خوبی است، امشب میروم که ببنیمش،‌ Avatar را میگویم. 

 

 

                                            -رقاصه- 

 

پ.ن.۱.  کسی در کامنت ها ی قبلی گفت متاسفم،‌ که من نفهمیدم چرا. یعنی من هم باید متاسف باشم؟ اگر آمدی و باز مرا خواندی حداقل بگو اون تاسف طول و دارزت برای چه بود. 

 

پ.ن.۲. کس دیگری گفت آخرش چه؟ من هم میگویم آخرش هیچی، یکبار برای همیشه نوشتم و خلاص! گذشته ی دست نیافتنی رو بیخیال، فعلا حال و آینده را دو دستی چسبیده ام!

 

 

جمعه 27 آذر ماه سال 1388
محرمانه هایم برای تو: ای پسرک همسایه ی ۱۰ سالگلی هایم!

دوره ات میکنم، هی دوره ات میکنم، آنقدر دوره ات میکنم که دیگر نمی توانم ساکت بشینم و هیچ نگویم از تو، از تویی که نیمی از زندگی ام را گرفته ای. 

 

هی میخواستم نخوانمت، هی میخواستم خیال کنم که نیستی، هی میخواستم فراموشت کنم!  

 

خواستم دل بسپرم به دیگری، خیال هم کردم که دل سپردم ولی نشد! دلم را که سال ها پیش در نگاه تو، کنار بازی های کودکانه گذاشته بودم و رفته بودم، چطور میخواهم دوباره دل ببازم؟ هان، چطور؟ میان تمام آن پس لرزه ها تو را برگزیدم، تویی که هیچ وقت نمیایی! 

 

۱۰ ساله بودم و باید کودکی میکردم، باید دنیا را کشف میکردم، باید زمین و آسمان را به هم میدوختم؛ اما تو را دیدم و تو شدم و آرام و سر به راه نشستم تا بیایی و نیامدی!  

۱۱ 

۱۲ 

۱۳ 

۱۴ 

۱۵ 

۱۶ 

نیامدی! میدانستم که دیگر نمیایی. از همان بعد از ظهری که مرا از خاطراتت پاک کردی فهمیدم که دیگر هیچ وقت نمیایی!

۱۷ 

۱۸ 

 برایت نوشتم که دیگر نمیخوانمت، دیگر نمینویسمت، از این پس فراموشت میکنم! 

۱۹ 

۲۰ 

آهای پسرک سر به هوای همسایه میشنوی صدایم را؟ میدانم که نمیوشنوی و میدانم که نمیخوانی مرا، اما آمده ام بگویم از هر آنچه کردم پشیمان نیستم. 

 

پشیمان نیستم که در نهایت کودکی دلم را پیشت جا گذاشتم و تو شدی تمام رویای باز آمدنم. 

پشیمان نیستم که تو را و تنها تو را دوست میداشتم. 

پشیمان نیستم که هنوز که هنوزهم وقتی میخواهم از دلمردگی های روزانه ام فرار کنم، خودم را در پناه خاطرات کودکی هایمان گم میکنم.  

 

تویی که مرا نمی خوانی و تمام آنهایی که مرا میخوانند، مرا دیوانه میپندارند و من هراسی ندارم از دیوانگی. 

 

عادت کرده ام به بودن همیشه ات در خیالم. تو عادتی و ترک عادت موجب مرض!‌  

 

 

                                                            - رقاصه - 

 

پ.ن.۱. مدت ها بود که اینها سر دلم گیر کرده بود، هرچه سعی کردم تاب بیاورم و دم نزنم، نشد!  

پ.ن.۲. چه احمقانه هنوز هم منتظرم که شاید مرا روزی بخواند. نمیخواهم بیاید،‌ فقط میخواهم بخواند مرا!   

پ.ن.۳. آرزو می کردم، 

           که تو خواننده ی شعرم باشی. 

                                 -راستی شعر مرا میخوانی؟- 

           نه، دریغا، هرگز، 

           باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی. 

                                 -کاشکی شعر مرا می خواندی!- 

 

                                                             -حمید مصدق-

چهارشنبه 25 آذر ماه سال 1388
دزد،‌ رقاصه یا راهبه هر که میخواهی باشی باش؛ خدایت که یکتاست!

* بیا و راهبه شو ...

 

** چرا؟

 

* رقاصگی آخر و عاقبت نداره!

 

** راهبگی هم همینطور!

 

* کفر میگوی، خدا تو را ببخشد!

 

** خدای من،‌ مرا به خاطر رقاصه بودنم آفرید!

 

* رقاصه ها خدایی ندارند!!!

 

** راهبه ای که میگوید "رقاصه ها خدایی ندارند"، خودش خدایش را باور ندارد!!! 

 

 

 -رقاصه-

پنجشنبه 12 شهریور ماه سال 1388
توفان یا طوفان؟

وای از زمانی که کلمات را گم میکنی و یادت میرود که چطور به بازی بگیریشون!  

 

دختری که سلام نمیکند گفت:‌ گمونم وقتی نوشتنت نمی یاد بعدش با توفان میای!!!! 

 

و ما فک میکنیم که او راست میگوید و ما اینجا دچار توهم میشویم که توفان است یا طوفان؟ گرچه هیج مهم نیست چون ما با آنکه هربار بهمان یادآوری میشود که بزاریم است نه بذاریم -و ما هنوز هم نمیدانیم که کدام است- هرجور که عشقمان بکشد مینویسیم! 

   

گاهی میخواهم بپرسم چرا؟ ولی نمیشود، غرور لعنتی نمیگذارد. خاک بر سرمان اسممان را گذاشته ایم آدم ولی از انسانیت هیچ بویی نبرد ه ایم. 

 

میاید میگوید که کتاب خفن بگو بخونم. میمانم که چه بگویم، جوابش را بی سر و ته میدهم و به بازی میکشمش. من جدی میگویم او میخندد! شاید چون اون یک دختری است که من هیچگاه به جدی چیزی را برایش تعریف نکرده ام. هرچه باشد تو هرچقدر هم خودت را به در و دیوار بزنی کسی در دنیای مجازی نمیفهمد. پس بدون معطلی به هم میبافم که:‌ <<کتاب خفن وجود ندارد. بستگی دارد خودت با چه حال کنی. کتاب خفن میخوای برو بوف کور بخون، بد میشینی با مردم حرف میزنی که آره من یه روشنفکرم چون خودم نکشستم -خوب که چی؟- بد از شدت غرور به خودت باد میکنی. بد فک میکنی که واااااااای من چه کسی ام. ولی در واقع هیچی نیستی. چون مهم خوندن نیست، مهم فهمیدنه!>> و تو در تمام این مدت میخندی و من نمیفهمم که به چی میخندی؟ من جای تو بودم جوش میاوردم اگر کسی این خزعبلات رو برام سر هم میکرد. 

 

راستی بگویمت که تابستان ما به گاف الف رفت. ۲ماه را کلاس داشتیم گرچه به موفقیت تمام پاس کردیم. ۱ ماه هم مادر و پدر بزرگمان اینجایند و ۲هفته دیگر میروند. ۱هفته هم دایی و زن داییمان بودند که همین ۲ ساعت پیش رفتند. بودنشان خوب است اما رفتنشان سخت. میدانی همه میروند و تو میمانی و خانه ی خالی! اصلا این ها به تو چه! 

 

و من بر این باورم که ما از ندانسته ها میتریسم. مثل آنچه که در تاریکی پیدا میشود که مرا میترساند. ولی این جک و جانورها خیلی هم شناخته شده اند ولی باور کن این سر وتنهای پشمالویشان و بدن و پاهای دراز  مرا میکشد! 

 

حتی اگر این سر دنیا بهشت باشد من وجود عنکبوت را در خانه نمیتوانم تحمل کنم. من نیاز به جایی دارم خالی از حشره! 

 

این فکر را خواهر محترم در کله یمان انداخت و چون ما میگوییم که اینها گفته ی چه کسی است حق کپی رایت را ادا کرده ایم. او گفت:‌ <‌<‌ اگر همه ی اینها که زمین گرد است و عکس های ماهواره ای یک دروغ محض باشد چه شلم شولبایی میشود. بیاییمو تصور کنیم که زمین یک سطح صاف بی انتها است که اگر به آخرش برسی از آن ورش میافتی پایین.>>‌ راست میگوید. من باورش میکنم. این دنیایی که پر از دروغ های کوچک و بزرگ است میتواند گرد نباشد!‌ باور کن 

 

من میروم چون ۵ صبح است و من خسته و یادم نمیاید که چه میخواستم بگویم. پس این طوفان ادامه هم خواهد داشت! این ۳ روزه انقدر فیلم دیده ام که دیگر فکر کردن یادم رفته. روزی ۳/ ۴ تا فیلم شوخی نیست! من معتادم به فیلم فقط پایه میخواستم که داشتم! 

 

 

-رقاصه-

 

یکشنبه 4 مرداد ماه سال 1388
مکالمات رقاصه و یک بلاگ نویس

او: چرا رقاصه را برای نامت انتخاب کردی؟ 

 

من: چون رقاصه واژه ای است ته حقارت از دید دیگران، و ته ستایش از دید من! 

  

او: چرا بی سر و پا؟ 

 

من: شاید خبر از بی سر و پایی خودم می آورد! 

  

  

                                                                          -رقاصه-

 

 

پ.ن.۱. من بی سر و پایی را به اعلا میرسانم گاهی. من رک میگویم و مرغم گاهی حتی آن یک پا را هم ندارد. من تظاهر به پست بودن میکنم و فقط به من فکر میکنم و به خیلی چیزها پشت میکنم. من نق میزنم و مغز کوچک خودم و خودت را به هم میریزم. من این روزها اعصاب هم داشته باشم، کلمه برای بازی با آن پیدا نمیکنم، فرهنگ لغاتم به گاف الف رفته! 

جمعه 2 مرداد ماه سال 1388
زبانم تند شده

نوشتنم نمیاید! 

 

دوشنبه 29 تیر ماه سال 1388
رقاصه دلش را به یک رقاصه ی سیاه میبازد

کاش میدانستی به تو نه گفتن از هرکاری برایم سخت تر بود!  

 

و من هر روز ساعت ها در فیس بوک در انتظار آمدنت مینشینم؛ و هر بار این منم که میگویم Hey و این تویی که هی توی دلم را خالی میکنی و من لبخند زنان سکوت میکنم!  

 

خسته شدم از تظاهر به آنکه من قوی تر از آنم که گول Flirt کردن هایت را بخورم. شاید راست بگویی، ولی من تمام این سال ها بسیار تلاش کردم که بگویم به شما پسرها نمیشود اعتماد کرد!  

 

هی پسرک خارجی سیاه، من از همان روز اول گرفتارت شدم. حال تو آمده ای و از آن سر دنیا میگویی مرا میخواهی؟ میگویی ... بماند که چه میگویی. اگر بگویم که چه گفته ای که دیگر برایم هیچ رازی باقی نمی ماند! شاید روزی گفتم.  

 

هی پسرک خارجی سیاه برایت شعری گفته ام که آرزو میکردم خواننده اش باشی. چه کنم که نمیتوانی مرا بخوانی!!!  

 

 

                                                           -رقاصه- 

 

پ.ن.۱. توبه کرده بودم که دیگر دل نخواهم بست! یکی برایم بست بود،‌دومی را نمیخواستم. نمیدانم که چطور اینطور شد!!! 

 

پ.ن.۲. شیشه های کثیف عینک رو مخم لی لی میکنن و حس تمیز کردنش را ندارم. 

 

پ.ن.۳. و این ایرانی نیست که من میشناختمش. زمزمه میکنم ایران-تهران شهری که دوست میداشتمش و دارم! 

 

 

 

یکشنبه 21 تیر ماه سال 1388
آسوده بخوابید

دیشب و شب های پیش که دلم هوای با تو بودن میکرد 

                                                                

                                                                 نبودی کنارم  

 

حتی اگر شبهای دیگر هم درآرزویت بشینم 

                                  

                                           باز هم نخواهی آمد 

      

         دیگر سالهاست که نیستی و نمیایی  

 

تو خواب رفته ای و 

          

              خیال بیدار شدن نداری 

 

به خوابم میایی و صدایم میزنی و میروی 

 

           این که رسمش نمیشود! 

 

من نشسته ام و سنگ سردت را دست میکشم 

 

                          چرا گرم نمیشوی؟ 

 

                                  نگرانم عزیزکم، نگران! 

 

آمده بودم که برای آشفتگی هایت شعر بخوانم 

 

                     و من آشفته تر از تو 

 

                                   صدایم در نیامد؛ 

 

                                           بغض راه گلویم را بسته! 

 

خیال نمیکردم روزی تو بروی و من بمانم 

 

                  باغچه را شقایق کاشتی و گفتی 

 

         مرا به یاد بیاور! 

 

و من هر روز زمزمه ات میکنم 

 

                   تو مرا خاطرت هست؟  

 

  

                                                                  -رقاصه-

 

به یاد همه ی شمایی که حقتان نبود در این آشفته بازار به نامردی بروید! آسوده بخوابید ...

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      >>