۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا ۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1388

 عقم میگیرد از این دولت ...

 

میخواهی رلتیف (<--) ام کنی؟ به جهنم درک، بکن ببینم کجای دنیا را میگیری! 

 

دلم آشوب است. دستم به نوشتن نمیرود. حالم به هم میخورد از این همه دروغ! 

 

تو که خودت را مسلمان میخوانی،میدانی خدایت از حق الناس نمیگذرد؟ میدانی تمام هیکلت پر از خون جوون هایی که حقشون نبود؟ 

 

آمده است و خیال میکند گوشمان مخملی است. زدی کشته ای میگویی کار انگلیس و آمریکا و هزار جهنم دره ی دیگر است؟ 

  

«مسلمانان ، مسلمانان ، مسلمانی ز سر گیرید،
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید.» 

  

گاهی می اندیشم که خدایی هم هست؟  

 

کفر نمیگویم، اما خدایم را میخواهم برای مردمم! مگر نمیشنود؟ خدایا تو که خودت شاهدی به اسم مسلمانی چه ها که نکردند!!! 

 

آسمان دلم که ابری میشود، دیگر دستم به هیچ نوشتنی نمیرود.  

 

نیامدم که بگویم میدانم، یا شعار دهم. آمدم که بگویم نگرانم.  

 

-رقاصه-   

 

دوشنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1388

بهش میگویند عنوان یادداشت، نه نامه ی فدایت شوم! 

 

این مدت اتفاقات زیادی افتاد. شاید روزی گفتم (اما تو فک کن که من هیچ وقت نمیگم، چون حوصله ی این همه تایپ کردن رو ندارم)!
 

اما میگویم که بدونی این سرشلوغی ها از کجا آب میخورد. از آنجایی که بری عضو تیم حقوق بشر (human rights) بشی، بعد کلی بزنی تو سر خوردت و مردم دورو ورت که پول جمع کنی (خیلی) و ۱۰تا پسر خیابونی تعلیم دیده ی رقاصه رو از haiti یا همون هایتی خودمون بیاری که ۲۲ تا  show اجرا کنن و براشون پول جمع کنی (۲برابر خیلی) و بفرستیشون خونه که این پولو در راستای تحصیل و کمک به بقیه ی پسرهای خیابونی بی پدر و مادر و عده ای بچه ی معلول خرج کنن، و بعد فک کنی که یکبار هم که شده در زندگیت مفید بودی، و بعد که بد از ۲ هفته گذاشتن و رفتن کشورشون، دلت از غصه بترکه چون اون ۲ هفته همه ی زندیگتو تو کانادا خلاصه میکرده، و بعد انقدر تلخ شی که همه بفهمن، بعد گریه ات بگیره، بعد بزنی تو سرت و بگی که الاغ گریه کار بچه هاس، و ...! و این کاریست که ما کردیم و سرشلوغی ها و تلخی ها و دلمردگی هامون رو آب داده بود!!! 

 

حالا که گفتم، برو و جال کن که این همه تایپ کردم! 

 

دانشگاه هنوز جواب مارا نداده و ما سعی میکنیم که به یک ورمون هم حساب نکنیم و روشنفکرانه بگوییم که بی دانشگاه همه میشود حال کرد و درس همه چیز در زندگی نیست، و ما بر این باوریم که آنچه خارج از مدرسه و درس یاد میگیریم مهمتر است و بیشتر به کارمان میاید تا آنچه در کتاب ها گفته شده! دوسالمان را دادیم برای دیپلم کانادایی و نرفتیم دانشگاه، یک سال دیگر هم روش، اینجا کسی عجله ای برای بزرگ شدن ندارد!    

 

ما هنوز هم کرم کتابیم، آن هم درحالی که امتحان های مهم مهمی داریم!

 

فلانی ها تولدم نزدیک است، یادتان نرود تبریک بگویید وگرنه حالتان را میگیرم! (برو بگرد ببین کیه، شاید آپ کردم اما باز هم تو فکر کن که من نمیکنم چون دارم میگویم شاید)

 

نبودم مدتی، حالا هم نیامدم که زیاده گویی کنم، اما اگر تو منتظری من خفه شوم باید بگویم کور خوندی بی چشم و رو، چون محض گرفتن حال تو هم که شده خفه نمیشوم.  

 

هیچ فکر کردی ما چه آدمهای بی شرفی هستیم؟ چون در زندگیمان خیلی چیزها را میکنیم که شاید حقشان نباشد! ما آرزو میکنیم،‌مسواک میکنیم، اجرا میکنیم، سخنرانی میکنیم، سلام میکنیم و خیلی کارهای دیگر که یادم نمآید. حالا تو برو دم از تمدن ما آدمیزادها بزن! و تو فکر میکنی من چقدر بددهنم، اما من فقط اون مغز منحرف تورو به چنان بازیی کشیدم که تا عمر داری یادت نمیرود! 

 

خفه نمیشوم، نمخواهی نخوان! اما اگر نخواندی پیام هم نذار، چون خسته ام از نظرهای صدمن یه غاز که از درو دیوار این بلاگ ها میریزد! اگر میخواهی من بدانم آمده ای ولی چیزی نداری که بگویی فقط اسم و هر اطلاعات دیگری که داری بذار! 

 

اینهایی که میخونی شاید که مشت حرف در پیت باشد، اما به تو چه! خرت را که نگرفتم و بیارمت اینجا که بخوانی، نخوان خب، مگر زورت کرده ام یا مخت عیب کرده؟ 

 

نمیخواستم خفه شوم، اما خسته شدم! 

 

و ما آدمها نه تنها خیلی پستیم به خاطر بلاهایی که سر هم میاوریم، بلکه پست تریم به خاطر بلاهایی که سر جمله حیوانات بی گناهی مثل دلفین ها و کوسه ها میاوریم! میگویی چرا؟ برو و خودت ببین:‌sharkwater و the dolphin dealer!  

 

و این رادیوها دهن ما را سرویس کردن با این خانم رکسانا، خب نرو ایران، مگه مرض داشتی؟ 

 

انتخابات نزدیک است و ما ایرانی ها خیلی احمق و خاک برسر هستیم! 

 

اینجا یکشنبه روز مادر بود، ‌روزتون مبارک!

 

                                                                  -رقاصه-

 

 

یکشنبه 18 اسفند ماه سال 1387

سرشو از دستشویی میاره بیرون، بی مقدمه و با خنده میگه:‌« دوست داری مشما صدات کنم یا گونی؟» 

بدون اینکه حتی یک لحظه فک کنم میگم «گونی!»  

خنده کنان درو میبنده و میگه باشه. 

 

دو روز گذشته و هنوز یکبارم گونی صدام نکرده!!!  

حرف های بی مقدمه فقط برای خندیدن خوبن و زود فراموش میشن. 

 

                                               -رقاصه-

یکشنبه 27 بهمن ماه سال 1387

سالها از رفتن تو میگذرد 

تو نیستی و همه نشانی تو را از من میگیرند 

چه بی سر و صدا و یکباره رفتی؛ 

هیچ میدانستی 

نشانی باد را بهتر از نشانی تو میدانم؟ 

تو از باد هم بی سر و سامان تری آیا؟ 

نشانی باد را داشتم 

اما باد هم نشانی تو را نداشت! 

هیچ خیال مرا که نمیکنی 

به فکر این پروانه های خسته باش 

تازه از پیله درآمده اند و نشان مادرشان را میخواهند. 

هنوز هم پی نشانی تو همه جا را شب و روز میگردم؛ 

برگرد دخترک مجنون من، 

پی جنون چه کسی این طور همه چیز را به باد صبا سپردی و رفتی؟ 

«های مردم! 

باد دل دخترک روسری قرمز مرا ربوده و نشانی اش را به من نمیدهد!»

تو که  خیالت، خیال دریا بود؛ 

چرا راه باد را دنبال کردی؟ 

گهگاه خیال تو که به  سرم میزند فکر میکنم،  

تو را ته رنگین کمان بالای طاق آن خانه ی قدیمی 

میان گنج های کوتوله های کودکی ات خواهم یافت. 

اما نبودی، 

نه خودت، نه رنگین کمانت 

پس از رفتن تو، رنگین کمانت هم دیگر به دیدار آن طاق نرفت! 

شب بوهایت رو به زوالند. 

تو که حرف رفتنت نبود، 

میخواستی بمانی تا بی نهایت دریاها را ببینی! 

با من بگو، میخواهم بدانم 

هنوز هم آشفته میشوی از دیدن خواب نا به سامان ستاره ها؟! 

«گربه نکن نارنینکم؛ 

من همینجام، درست کنار تخت تو 

نازنین جانم ستاره ها را با هق هق هایت به آتش کشیدی 

بس کن، طاقت دیدن این همه مروارید آشفته را ندارم!» 

گریه کن جانکم، گریه کن 

تا ته دنیا، هرچقدر که میخواهی گریه کن 

فقط برگرد!!! 

بیا تا خودم با دانه دانه های مرواریدت  

برایت گردنبندی بسازم، فقط و فقط برای خودت 

آنوقت میشوی عروس دریاهای شور و 

به آرزویت میرسی. 

اینجا هیچ چیز دیگر بوی تو را نمیدهد. 

خیالم، خیال دوباره با تو بودن کرده 

بیا و بمان؛ 

من که قصه هایم را هنوز تمام نکرده ام،

تو که هنوز گوش شنیدن داری؛ 

میخواهم تا دم سحر برایت قصه ی وصلت آفتاب و مهتاب را بگویم 

ماه دیگر نمیگرید 

بیا و خنده های پنهانی ماه را ببین. 

نازگلکم:
اینبار خنده هایت را نشانی کرده ام 

دوباره باز پیدایت خواهم کرد! 

 

-رقاصه- 

 

  

چهارشنبه 16 بهمن ماه سال 1387

من و تو میان دلتنگی های این روزها  

        

                                         متولد شدیم 

 

خاطراتمان را گره زدیم 

 

                 برای خودمان بتی ساختیم 

  

                                            از جنس خودمان. 

  

من و تو این روزها را 

 

          با لبخندی بر گوشه ی لب  

 

                     از پس مانده ی آن روزها  

 

                                             طی میکنیم. 

 

باشد که خاطر دوستیمان 

 

                   تا ابد زنده بماند! 

 

 

                                                 -رقاصه-

 

 

چهارشنبه 16 بهمن ماه سال 1387

آمده ام بگویم که خوش گذشت! هرچند کوتاه، کوتاهیی شامل تب ۴۰ درجه، اما باز هم خوش گذشت.

 

گهگاه در میان تفکراتم با خود میخندیدم و میگفتم:  

It's to0 go0d to be true  

باور کن، اینبار ترک آنجا سخت تر بود! 

 

های فلانی ها، من با این همه حس دلتنگیه دوباره چه کنم؟ 

 

لبخندی گوشه ی لب دارم از صدقه سریه همان خاطره ها!  

 

  

                                                                 -رقاصه- 

 

پ.ن. از ایران بعد از ۲ هفته برگشتم، پروژه هامو تحویل دادم، امتحانام تموم شد و آمده ام که دوباره بنویسم.

 

سه شنبه 26 آذر ماه سال 1387

بیگی منو که اومدم ... 

 

ساعت ۷ پرواز دارم   

یکشنبه 17 آذر ماه سال 1387

وقتی حالت یه جوریه که نمیدونی چجوریه، یعنی فک میکنی که دلت یه حسی شبیه به دلشوره داره، و یا حتی فک میکنی که این حسی که تو دلته داره بهت میگه قراره یه اتفاق بد بیافته؛ ممکنه که اشتباه از تو باشه! 

 

ساده است؛ این حس بعد از خوردن یه ساندویچ مرغ با سس اضافه، یه بستی قیفی ۲۰۰٪ شکلات، چند قاشقی ماست میوه، یه نصفه سیب، مقدار متنابهی سیب زمینی، ذرت پخته با پنیر آب شده و هویج آب پز، میتونه با یه -گلاب به روتون- دستشویی رفتن حل بشه!!! 

 

 سرم خیلی شلوغه و دارم سعی میکنم به کم آوردن فک نکنم و شاید همه چی با یه چشمک و لبخند حل شه!

چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387

چیزی ندارم بگم، اما خب دلم میخواد یه چیزی بگم! 

 

امرزو صبح که از خواب پاشدم،‌از پنجره که بیرون رو نگاه کردم که ببینم هوا چطوره چشم به ۳تا غاز سرگردون افتاد -تنها یهنی بدون گروه ۳۰-۴۰تایی-! دیدم همینطور واستادن رو دریاچه ی یخ زده و هاگور واگور موندن که اینجا چه خبره. یه خورده اینور و اونور رفتن دیدن به نتیجه نمیرست، راسته شیکمشونو گرفتن و با یه عالمه سر و صدا پرواز کردن رفتن. 

 

اگه فک میکینی من چرا این همه از این غازا براتون میگم، باید بگم چون اینها هم جزوی از سرگرمیه منن! یه روز با مامان شمردیمشون، ۱۲۰تااااااا بودن!!!

سه شنبه 5 آذر ماه سال 1387

امروز خوشحالم! 

 

امروز میختدم، درست بعد از یک دعوای حسابی!!! 

 

امروز هم دلتنگم،‌اما حس خنده ام قوی تر است!