این روزها سخت تلخ شده ام!
نه اخلاقم، افکارم را میگویم.
خسته ام و بس دل افسرده و دلتنگ!
دلتنگ روزهایی که داشتم و الان، بدون آن روزها هیچم!
خدا go0gle earth را از ما نگیرد.
هنوز هم گهگاه میان درختان خیابان ولیعصر قدم میرنم.
گاهی زود از کنارشان میگذرم، انگار که در ماشین در حال حرکت باشم. کنار خیابان دربند از ماشین پیاده میشوم و کنار داروخانه، سر جای همیشگی می ایستم؛ یه نیم ساعتی طول میکشد تا همه جمع شوند و بعد از آنکه همه آمدند را میافتم به سوی گلاب دره!
تا ایستگاه اول را میروم، از کنار رودخانه. بعد از آن هرچه سعی میکنم از پشت - کنار رودخانه، همانجایی که هیچ بز کوهی یی هم نمیرفت - بروم، راه را از این بالا گم میکنم. برمیگردم و میرنم به جاده خاکی و میروم تا بهشت! *
هنوز هم شنبه ها به کلاس میروم، همان را همیشگی. از این بالا خیلی طولانی است، مخصوصا با ترافیک مدرس من هنوز هم در استرس دیر رسیدن دست و پا میزنم!
من هنوز هم این کارها را با چنان امیدی انجام میدهم که شاید در میان این رفت و آمدها، میان پلک زدن ها همه چیز دوباره مثل اون روزها شود!
کاش ... نمیشود، بیخیالش!
* بهشت جایی بود که خودمان نامش را گذاشتیم. آنجا بهشت من بود و خاطراتش همان چیزهایی که خدا وعده داده بود!
- رقاصه -



مرداد 1387