سالها از رفتن تو میگذرد
تو نیستی و همه نشانی تو را از من میگیرند
چه بی سر و صدا و یکباره رفتی؛
هیچ میدانستی
نشانی باد را بهتر از نشانی تو میدانم؟
تو از باد هم بی سر و سامان تری آیا؟
نشانی باد را داشتم
اما باد هم نشانی تو را نداشت!
هیچ خیال مرا که نمیکنی
به فکر این پروانه های خسته باش
تازه از پیله درآمده اند و نشان مادرشان را میخواهند.
هنوز هم پی نشانی تو همه جا را شب و روز میگردم؛
برگرد دخترک مجنون من،
پی جنون چه کسی این طور همه چیز را به باد صبا سپردی و رفتی؟
«های مردم!
باد دل دخترک روسری قرمز مرا ربوده و نشانی اش را به من نمیدهد!»
تو که خیالت، خیال دریا بود؛
چرا راه باد را دنبال کردی؟
گهگاه خیال تو که به سرم میزند فکر میکنم،
تو را ته رنگین کمان بالای طاق آن خانه ی قدیمی
میان گنج های کوتوله های کودکی ات خواهم یافت.
اما نبودی،
نه خودت، نه رنگین کمانت
پس از رفتن تو، رنگین کمانت هم دیگر به دیدار آن طاق نرفت!
شب بوهایت رو به زوالند.
تو که حرف رفتنت نبود،
میخواستی بمانی تا بی نهایت دریاها را ببینی!
با من بگو، میخواهم بدانم
هنوز هم آشفته میشوی از دیدن خواب نا به سامان ستاره ها؟!
«گربه نکن نارنینکم؛
من همینجام، درست کنار تخت تو
نازنین جانم ستاره ها را با هق هق هایت به آتش کشیدی
بس کن، طاقت دیدن این همه مروارید آشفته را ندارم!»
گریه کن جانکم، گریه کن
تا ته دنیا، هرچقدر که میخواهی گریه کن
فقط برگرد!!!
بیا تا خودم با دانه دانه های مرواریدت
برایت گردنبندی بسازم، فقط و فقط برای خودت
آنوقت میشوی عروس دریاهای شور و
به آرزویت میرسی.
اینجا هیچ چیز دیگر بوی تو را نمیدهد.
خیالم، خیال دوباره با تو بودن کرده
بیا و بمان؛
من که قصه هایم را هنوز تمام نکرده ام،
تو که هنوز گوش شنیدن داری؛
میخواهم تا دم سحر برایت قصه ی وصلت آفتاب و مهتاب را بگویم
ماه دیگر نمیگرید
بیا و خنده های پنهانی ماه را ببین.
نازگلکم:
اینبار خنده هایت را نشانی کرده ام
دوباره باز پیدایت خواهم کرد!
-رقاصه-